بوی باران ، عطر خاک

یک جمعه در میان هم فایده ای ندارد
بیمار رو به احتضار است...
+ همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید
این روزها دلم برای رسول تنگ شده، آدم سخت پسندی هستم اما همچنان "میم مثل مادر" را یکی از معدود فیلم های مورد علاقه ام می دانم، هنوز هم...
نمی خواهم راجع به موضوع سطح پایینی مثل دومینوی سقوط گلشیفته فراهانی بنویسم و اصلا نمی خواستم در این مورد بی اهمیت قلم بزنم اما این چند روز آنقدر بلاگ ها و سایت های گوناگون درباره اش نوشته اند و همگی نظرات شخصی خودشان را با آب و تاب بیان کرده اند که از روی وظیفه فقط چند جمله می گویم:
این روزها انگار همه (تاکید می کنم همه که انگار هیچ نوع استثنایی هم در این همه وجود ندارد) می ترسند تا سر سوزنی از ژست روشنفکری شان کم شود که بگویند چه کار ناشایستی توسط این به اصطلاح بازیگر ایرانی سابق انجام شده، آخر ِ انتقاداتشان این می شود که یک عمل کاملا شخصی بوده و به نظر شخص بنده کار خوبی نبوده
حالا نمی دانم دارم در کجا زندگی می کنم... یعنی دفاع از ارزش های اعتقادی یک ملت انقدر سخت است که نمی توانیم حتی در نوشته هایمان، حتی با نام مستعار از این اعتقادات والا اما مظلوم دفاع کنیم
از کودکی شنیده ام که گفته اند دورانی می رسد که نگه داشتن ایمان از نگه داشتن آتش در کف دست سخت تر است
دلم برای رسول ملاقلی پور تنگ شده...
دلم که برایت تنگ می شود
توی کافه می نشینم و به جای خالی ات زُل می زنم
نه... با نگاه های من این جای خالی پر نمی شود
+ جمعه شب به همراه حمیده (منتظر پرواز) و زینب (میثاق) دیداری داشتیم با ملکه نیمه شرقی و ریحانه (طنز تلخ، قهوه اسپرسو) در همان کافه گرامافون خودمان... حالا هی بگویید چرا حس نوستالژی ام نسبت به تمام کافه های دنیا گل کرده
وارد کافه که شدم گفتم هایپ مشکی می خواهم
و کافه دار انگار تمام خاطراتم را برایم سِرو کرد...
- می گفت هرکس را نه برای خودش... به خاطر کارهایی که برایت می کند دوست بدار
و با این حساب من تو را بی نهایت دوست می دارم و تو... هیچ

نه قد و بالایت...
نه چشم و ابروهایت...
نه چهار شانگی ات...
نه مهربانی هایت...
و نه حتی باقی مانده پیکرت شبیه هیچ کس نیست آسمانی!
+ همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید
+ امشب با زینب حیدری (میثاق) و حمیده (منتظر پرواز) به مجلس عزای ارباب رفتیم و جای همه بچه های کوچه پس کوچه ها را خالی کردیم
از ظهیرالدوله فروغش را که کم کنیم می شود یک جای دوست داشتنی...
+ امروز با دوست شاعری به ظهیرالدوله رفتیم...
+ ظهیرالدوله قبرستانی است تاریخی که شاعران به نامی چون ملک الشعرای بهار را در خود دارد... البته شبه شاعران دیگری هم هستند مثل ایرج میرزا و فروغ فرخزاد که ما شخصا به عنوان شاعر قبولشان نداریم... پنج شنبه ها و جمعه ها جوان های شاعر جمع می شوند آنجا و شعر می خوانند و انصافا هم جمع بدی نیست، ظهیرالدوله در شمیران است
تنها دارایی من برایت یک شانه است وقتی بار دنیا روی دوش ات سنگینی می کند
- وقتی قسمتی از کارت به خانواده شهدا مربوط می شود، تو می مانی و هزاران هزار دلتنگی... هی بغض می کنی... امروز دلتنگی بیچاره ام کرد آسمانی!

اقرار می کنم به تمام با تو نبودن هایم
به تمام تنهایی هایم
به تمام نبودن هایت
و به تمام غم هایم...
اینها که بر لب هایم می بینی لبخند نیست
تلخ خند این همه فاصله است
+ همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید
اینجا سرزمین واژه های وارونه است
جایی که گنج، جنگ می شود
درمان، نامرد می شود
قهقه، هق هق می شود
.
.
.
اما دزد همان دزد است
و درد همان درد
(از وبلاگ اسپریچو)
قبول کن پیامبری کردی برایم
وگرنه من کجا و این همه صبوری...
- از همان روزی که شبش یلدا بود حالمان خیلی گرفته بود... از ساعت 30/7 صبح تا ساعت 4 بعدازظهر هم کلاس پشت کلاس... خب تحمل آدم هم حدی دارد، لذا به جای توجه به بیانات اساتید!!! شروع کردیم به مینیمال نویسی که تقریبا دفترچه کاهی مان پر شد ولی دل تنگمان آرام نه...
| Design By : Pars Skin |